حكيم زجاجى
874
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دو تشريف قادر ز سلطان بيافت * كز آن جامه دست زمانه نبافت شب و روز آن خسرو بىهمال * به درگاه قادر فرستاد مال به درويش دادى همه مال مير * نبودى ورا مخزن و داروگير به دانگى نبودى ورا دسترس * بدادى هرآن چش بدى پيش و پس چو مالش نبد قصد او كس نكرد * چهل سال بد كامران زادمرد چو شه را نه گنج و نه گنجور بود * ز درگاه او پاسبان دور بود نبد نامبردار رند و سترگ * به جان داشتى عالمان را بزرگ به فتواى آن قوم مىكرد كار * به تقوا به سر « 1 » شد ورا روزگار نكو زندگانى همىكرد مرد * ز بدكار مردم برآورد گرد زبون گشت ديلم در آن روزگار * پراكنده گشتند از هركنار بشد ز آل بويه بزرگى و جاه * برآمد سر چتر سلطان به ماه ديالم به بغداد ناياب شد * از آن ديدهء ظلم در خواب شد سرافراز قادر قوىحال شد * هماى دلش با پروبال شد چو آن دولت ديلمى شد به باد * چنان شوكتى سر به نقصان نهاد ز مغرب يكى تن ز آل على * برون رفت مردى ، دلاور يلى بيامد به مصر آن سرافرازمرد * در آن بوموبر دعوت آغاز كرد منم گفت هرجا امام جهان * بزرگى من كرد نتوان نهان روان گشت حكمش [ به هرجا ] چو باد * از آن خويش را نام حاكم نهاد به خر برنشستى چو گشتى سوار * نبودى ورا حاجب و مير بار ز خانه به ايام آن ذو فنون * يكى زن نيارست رفتن برون به حيلت گرفت آن چنان بوموبر * به زهد و به تقوا برآورد سر غلامان بدندش بر از سى هزار * كمر بسته زرين و بر زين « 2 » سوار بگويم ز كردار آن شيرمرد * كه چون آمد و از كجا و چه كرد معزدول بود نامش درست * ورا تخم اين كار در دل برست سپاهى ز مغرب درون گرد كرد * به گردون رسيد آن سرافرازمرد
--> ( 1 ) بتقوى مر شد ( 2 ) زرين